به رایگان مشترک مطالب قندون شوید تا مطالب داغ را از دست ندهید. از ایمیل شما استفاده تبلیغاتی نخواهد شد و هر زمان که بخواهید می توانید اشتراک خود را قطع کنید.
این مطلب برای من خیلی جالب است . می گویم چرا جالب است . طراح به ظاهر فرش تصویر بالا و در اصل طراح ترازوی تصویر فوق می گوید این ترازو را ساختم تا پشت درب دستشویی بگذارم و وقتی می خواهم به wc بروم وزن خود را ببینم و زمانی که از سرویس برمی گردم نیز وزنم را بخوانم تا اختلاف وزنم را متوجه شوم ؛ شاید با این کار شاد و سرزنده شوم . در ضمن ، این ترازو یا فرش ترازویی قابل شستشو است.
امیدوارم برای شما هم مثل من طرز گفتار ” kwon sunman ” (طراح ترازو) جالب بوده باشد . فکر نکنم نیاز به توضیح بیشتری باشد . التماس دعا…
منبع : yankodesign
طبقه بندی: تازه ها | مطالب جالب و متفرقه
قصد دارم این مطلب رو به صورت گفتاری بنویسم نه مثل همیشه کتابی ؛ چون چیزی که می خوام مطرح کنم در این مطلب با کتابی نوشتن مثل شعار خواهد شد .
امروز وقتی درحال خوندن نظرات و پاسخ دادن بهشون بودم با نظری برخورد کردم که در مطلب ” ویلچر رباتیک چند منظوره ” ثبت شده بود . می تونم بگم این نظر یکی از کمیاب ترین نظرات در طول عمر هر چند کوتاه قندون بود . تو این نظر شخصی در ابتدا از بیماریش صحبت کرده و گویا ایشون به دلیل آلودگی که در خونش هست ۲ تا پاشون رو از دست دادن و قادر به حرکت نیستن . واقعا روم اثر گذاشت و در حال خوندن اشک از چشمام جاری شد…این شخص که بنده خودم رو خاک پاش می دونم گفته بود که ازتون می خوام از این مطالب که به ظاهر امیدوار کننده و در باطن مایوس کننده هستن رو در سایتتون نذارید . هیج وقت فکر نمی کردم یک مطلب اینقدر موجب رنجش خاطر کسی بشه ، چون هیچ وقت با منظور مطلب ننوشته بودم و نخواهم نوشت . اما به شدت ناراحت شدم که این مطلب قندون باعث ناراحتی دوست خوبم شده و حالا یه جورایی بنده در این باره گناهی مرتکب شدم که از خدا می خوام من رو ببخشه و از این دوستمون هم می خوام که حلالم کنه و بهش می گم که از صمیم قلب دوسش دارم و بدونه که تمام قندونی ها دوسش دارن . دستش رو می بوسم و ازش می خوام این مطلب رو فراموش کنه و همیشه با امید به خدا ، و در کنار دوستاش و در آخر به امید منجی ، به زندگی امیدوار باشه و بدونه که نقص و کاستی در جایی از زندگی و دنیا تکاملی هست در آخرت و نهایت زندگی که این تکامل هر جا که بشه خودش رو نشون خواهد داد . عنوان همین مطلب هم بخشی از نظر دوست خوبم هست . چون اعتقاد دارم متن طولانی مخاطب نداره . بیشتر از این نمی نویسم . امیدوارم از این مطلب ناراحت نشده باشید . و ازتون می خوام که نظر واقعی و دوستانه تون رو در مورد این مطلب بنویسید .
برای خوندن متن کامل نظر دوستمون هم می تونید به لینک زیر مراجعه کنید :
طبقه بندی: اجتماعی | دل نوشته
در اوایل قرن ١٩، سیبزمینی سرخ شده به تدریج محبوبیت پیدا کرد تا جایی که وارد فهرست غذایی رستورانها شد.
یکی از شبهای زمستان سال ١٨۵٣ در رستوران “دریاچه ماه” در ساراتوگای ایالت نیویورک شخصی همراه شام، سیبزمینی سرخ شده سفارش داد.پس از دریافت غذا این شخص که ظاهرا “کوریلیوس وندربیلت” نام داشت، با اعتراض به این که سیبزمینیها خوب سرخ نشدهاند و چندان ترد نیستند آنها را به آشپزخانه پس فرستاد.
“جورج کرام”، سرآشپز رستوران که از این انتقاد حسابی عصبانی شده بود برای تمسخر، سیبزمینیها را به نازکی کاغذ برید، به شدت به آنها نمک زد و دوباره سرخشان کرد و محصول را به این خیال که غیرقابل خوردن است سر میز “وندربیلت” برد؛ اما دستپخت “کرام” به جای یک غذای بیمصرف، یک شاهکار از آب درآمد و به همین راحتی چیپس اختراع شد.
صاحب رستوران “دریاچه ماه” به زودی این خوراکی را وارد فهرست غذای خود کرد. چندی بعد “کرام” برای خود رستورانی باز کرد که سیبزمینی نازک سرخ شده را به شهرت رساند. “کرام” اسم این اختراع را به یاد رستوران اول “چیپس ساراتوگا” گذاشت. (چیپس Chips جمع Chip به معنی ورقه و لایه نازک است). به این ترتیب نام چیپس به طور رسمی وارد ادبیات غذایی شد و به زودی رستورانهای دیگر نیز شروع به عرضه آن کردند.
اما این “ویلیام تاپندون” از اهالی اوهایو بود که برای اولین بار چیپس سیبزمینی را از رستوران به مغازههای خواربار فروشی برد. در سال ١٨٩۵ او فروش چیپس را به خواربار فروشیهای محل شروع کرد و وقتی کارش گرفت، طویلهاش را به اولین کارخانه چیپس سیبزمینی دنیا تبدیل کرد. کمکم مصرف چیپس آنقدر زیاد شد که در اولین سالهای قرن بیستم چند شرکت و کارخانه بزرگ برای تولید انبوه آن بنا کردند.امروزه چیپس سیبزمینی در شکلها، مزهها و مارکهای مختلفی تولید و عرضه میشود که بعضی از آنها به جای ورقههای سیبزمینی از قطعههای ریز به هم پیوسته آن استفاده میکنند.
راستی فکر میکنید اگر در آن شب سرد، “کورپلیوس وندربیلت” مشکلپسند، هوس سیبزمینی سرخ کرده نمیکرد، یا “جورج کرام” آشپز انتقادپذیری بود ، جهان چند سال دیگر در انتظار چیپس باقی میماند؟!
طبقه بندی: اجتماعی | بانوان | مطالب جالب و متفرقه
اگر شما جزو آن دسته از افرادی هستید که باید مدت زمان زیادی از روزهای سرد زمستانی را در فضای آزاد و در معرض هوای سرد سپری کنید و همیشه با هم احساس ناخوشایند سرما و یخ کردگی انگشتان پا دست و پنجه نرم می کنید، می توانید از این جفت جوراب ژاپنی شارژی برای گرم کردن پاهای خود استفاده کنید.
این جوراب ها که با عنوان Heat Sock EX معرفی شده اند، دارای یک باتری لیتیومی قابل شارژ (۴٫۴ آمپر – ۷ ولت) می باشند که با دو سیم بلند به جوراب ها وصل می شوند. یک بار شارژ کامل این باتری می تواند بسته به میزان برودت هوا برای ۳ تا ۱۰ ساعت پاهای شما را هنگام استفاده از این جوراب گرم نگه دارد.
جداره داخلی این جوراب ها از الیاف فیبر کربنی ساخته شده که با جریان برق گرم می شوند. جالب اینجا است که یک کلید برای کنترل کردن درجه حرارت در پنج سطح متفاوت در نظر گرفته شده تا بتوانید دمایی مطابق با سلیقه خودتان ایجاد کنید. خوشبختانه این جوراب ها زنانه و مردانه ندارد و برای همه قابل استفاده اند.
فقط این بخاری های سیار کمی گران هستند و خرید یک جفت آن ۲۶۳ دلار خرج روی دستتان می گذارد.
منبع : نارنجی
طبقه بندی: اجتماعی | بانوان | تازه ها | مطالب جالب و متفرقه
خیلی اوقات وقتی جایی بودم و نیاز شدید به چاپگر داشتم آرزو می کردم کاش چاپگری وجود داشت که می شد به راحتی حملش کرد و در چنین موقعی از آن استفاده می کردم . این مطلب قندون اختصاص دارد به چاپگری که با ساختش آرزوی من مثل آرزوی خیلی از شماها برآورده شد . این چاپگر ۲۳ * ۶ سانتی متری که ” استیک پاپ ” (Stick Pop) نام دارد با پورت ورودی USB خود اطلاعات را دریافت و با سرعت زیادی چاپ می کند . همچنین توسط نمایشگر OLED این چاپگر نیز وضعیت چاپ به نمایش در می آید . امیدوارم هر چه سریعتر استیک پاپ در ایران به فروش برسد . اگر خبری از این چاپگر پیدا کردید ما را بی نصیب نگذارید.
برای مشاهده تصاویر بیشتر به ادامه مطلب توجه فرمائید…
طبقه بندی: تازه ها | رایانه (کامپیوتر) | گرافیک
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود.
تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم.
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.
مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت
و گفت،:”فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.” و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت.
مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.
شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.
ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
“بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟”
و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.
مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.
از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:”پسرم، خسته نیستم.” و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید.
من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.
موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” میگفت.
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.”
گفت: “پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.” و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.
میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد.
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود.
امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:”من نیازی به محبّت کسی ندارم…” و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم.
بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت.
وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:”پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم.” و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.
وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.
در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود.
به سفرها میرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند.
امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:”فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.
به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است.
وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند.
سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم.
اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:”گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم.” و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود.
جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگی شان از نعمت وجود مادر برخوردارند.
این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند.
همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
طبقه بندی: اجتماعی | ادبی | بانوان
از روز گذشته کاربران سرویس ایمیل گوگل موسوم به جیمیل با مشکل عدم دسترسی مواجه شدند.
به گزارش ایلنا، این اختلال که از روز گذشته آغاز شده است، باعث عدم دسترسی کاربران به این سرویس پرطرفدار شده است.
بر اساس این گزارش، چگونگی این اختلال بیشتر شبیه کندی سرعت اینترنت است؛ درحالیکه سرویسهای ایمیل یاهو وهات میل به راحتی دردسترس قراردارند.
این اختلال زمانی رخ داده است که مسوولان از جایگزینی سرویس ایمیل ملی ایرانی به جای سرویس یاهو و جیمیل خبر دادهاند و برخی نیز براین باورند که نباید از سرویسهای ایمیل GMAIL استفاده کرد. برخی از کارشناسان فنی علت این اختلال را تغییر IP سرویس جیمیل در داخل کشور میدانند.
طبقه بندی: خبری | دنیای اینترنت
شاید شما هم مثل من از ظاهر تکراری دفترهایتان خسته شده اید و دوست داشته باشید با طرحی جدید رو به رو شوید تا شاید کمی از تایپ کردن دست بکشید و دست به قلم شوید! . ابزار امروز قندون دفتری است که طراحش آن را به شکل یه نوت بوک (لپ تاپ) در آورده است و با این گونه طراحی ، دفتری با ظاهری جذاب و فریبنده ساخته است . امیدوارم زودتر این دفتر را هم من و هم شما در دست بگیریم و استفاده کنیم.
برای مشاهده تصاویر بیشتر به ادامه مطلب توجه فرمائید…











