اشتراک ایمیلی

به رایگان مشترک مطالب قندون شوید تا مطالب داغ را از دست ندهید. از ایمیل شما استفاده تبلیغاتی نخواهد شد و هر زمان که بخواهید می توانید اشتراک خود را قطع کنید.


آدرس پست الکترونیک:

‘آفرینش’

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : ” یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ ” انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

iutab


طبقه بندی: آموزشی | اجتماعی | ادبی  
نوشته شده در تاريخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ | نظرات (۱۰)

رابرت کانن ” می گوید : ” اگر حتی یک چیز را در جهان دوست داشته باشم ، آن چیز ، رشد مجسمه ها است تا جایی که آنها به غول های گیاهی-سنگی تبدیل شوند ” . رابرت کانن مجسمه هایی ساخته است که رشد می کنند و رشد در آن ها یک ویژگی بارز و عینی است نه یک شعار معنوی . همان طور که در تصویر فوق مشاهده می فرمائید ، مجسمه های رابرت کانن فقط سنگ نیستند بلکه در آنها گیاه نیز وجود دارد و وجود این گیاهان و رشدشان باعث می شود خود مجسمه ها نیز نمو داشته باشند که این ، بسیار عالی و شگفت انگیز است . من که از این مجسمه ها خوشم آمد . امیدوارم شما هم با من هم عقیده باشید . خوشحال میشوم دیدگاهتان را در این مورد بدانم .

در ضمن ، دعوت می کنم برای مشاهده تصاویر بیشتر به ادامه مطلب توجه فرمائید…


طبقه بندی: تازه ها | گالری عکس | گرافیک  

نوشته شده در تاريخ ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ | نظرات (۸)

وضعیت قرمز!

خدا یا کفر نمی گویم!

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


طبقه بندی: اجتماعی | ادبی  
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهریور ۱۳۸۸ | بدون نظر

انسان ، از بهشت که بیرون آمد، دارای اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.فرشته ها گفتند: تو بی بهشت میمیری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین میخواهد، پس زمین از بهشت بهتراست. خدا گفت: برو و بدان جاده های که تو را دوباره به بهشت میرساند و از زمین مى گذرد؛ زمینی آکنده از شروخیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگرخیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه… و فرشته ها همه گریستند. اماانسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. می ترسید ومردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات رابه غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد. خدا گفت: حالاانتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تاتوبهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. وایـن آغـاز انـسـان بـــود …


طبقه بندی: اجتماعی | ادبی  
نوشته شده در تاريخ ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ | نظرات (۲)

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:’مامان؟ نژاد انسان ها از کجا آمده اند؟

مادر جواب داد: ‘خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد.’

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: ‘خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.’

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: ‘مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید

ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته میمون ها هستند…من که نمی فهمم!’

مادرش گفت: ‘عزیز دلم خیلی ساده است.


طبقه بندی: بانوان | طنز و سرگرمی | مطالب جالب و متفرقه  

نوشته شده در تاريخ ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ | يك نظر

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.


طبقه بندی: آموزشی | اجتماعی | ادبی | بانوان | مطالب جالب و متفرقه  
نوشته شده در تاريخ ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ | نظرات (۲)
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به قندون می باشد و استفاده از مطالب با ذکر نام منبع و درج لینک بلامانع است . Design Theme by BlogSkin & CMS Powered by Wordpress